عمار و ساندیس و کهف الشهدا!
سلام
بعد پست در مورد کتاب دا فکر کنم فقط سیاسی نوشتم این دفعه می خوام در مورد یه پست فرهنگی بنویسم.
راستش یه عکس دیده بودم که آقای خامنه ای رفته بود کهف الشهدا و داستان مربوط به اون رو خونده بودم +
به همین خاطر دلم می خواست برم اونجا رو ببینم هم کوه داشت هم شهید هم زیارت و هم ورزش ،با دوتا از دوستام قرار گذاشتم یکشنبه صبح بریم اونجا 6 صبح پاشدم نماز که خوندم زدم بیرون با رخش سفیدم که الان به خاطر تصادف انگار مشت زدن تو لپش و یه ورش یه کم رفته تو راه افتادم سر راه سه تا تافتون گرفتم و رفتم دنبال علی ،علی رو سوار کردم و رفتیم دنبال مصطفی...
حالا بماند که یه سوتی هم دادم عوض زنگ زدن به گوشی مصطفی زنگ زدم خونشون و مامانشو بیدار کردم(خدایا منو ببخش) ولی بالاخره سوار شدیم و رفتیم.
یادگارو رفتیم و افتادم تو چمران ،قبل پل پارک وی تو دوربرگردون پیچیدم و به سمت ولنجک رفتم(از این لحاظ توضیح می دم که کسانی که مثل من دفعه اولشونه و میخوان برن ولی آدرس رو نمی دونند راحت تر راه رو پیدا کنند چون خود من یه کم به سختی پیدا کردم) برای توضیح عکس راه رو می ذارم...
راستی روی تمام عکس ها کلیک کنید بزرگ میشن...!
بعد دور برگردون باید پیچید تو خیابون یمن! دوتا راه داره ،هم میشه از ولنجک رفت ،هم بلوار دانشجو رو ... ماشاءالله انقدر سربالایی است که ماشین خسته شد بیچاره!آخه عادت نداره ،من معمولا شرقی – غربی و بالعکس کار می کنم ،شمال جنوب تو کارم نیست! آخرش از هر دو طرف میرسید به بلوار دانشجو و اون دایره قرمزه که من کشیدم.چون عمرا کسی اونو نبینه یه عکس از نزدیک تر می گذارم!
تو بلوار دیگه تابلو داره ،تو خیابون البرز که برید کهف الشهدا معلوم میشه، ورودی راه هم دقیقا مقابل اون بن بستی که تو نقشه معلومه قرار داره ،بن بست آلاله است انگار...!
رخشو گذاشتم تو کوچه که مثلا ما بچه این محلیم و آقا دزده یه حالی به ماشین ما نده، ور داره بره!
ایشون همون تابلوه هستند که گفتم...
یه سردر هم داره...
تو راه چقدر گل شقایق دیدیم! انگار به گل شقایق میگن گل همیشه عاشق... می دونید چرا؟آخرش می فهمید...
رسیدیم بالا ما رو میگی حس هنریمون گل کرده بود هی عکس می انداختیم خلاصه کلی خودمو خاک و خولی کرده بودم(چون اونجا من یه میله زنگ زده دستم گرفتم و مثل سربازهای هخامنشی یه عکس انداختم،داغ بودم دیگه ،بعد عکس فهمیدم چه گندی به دست و بالم زدم با اون میله) داشتم پیش خودم می گفتم ای کاش یه بطری آب می آوردم بالا دستمو بشورم چون می خواستیم صبحونه رو پیش شهدا بخوریم ،سرمو برگردوندم دیدم بابا علم پیشرفت کرده انگار اینجا آب سرد کن هم داره!!!(حتی W.C هم یافت میشود)
این جا بود که دیگه گفتم بابا تو دیگه کی هستی..!؟
اینم یه نما از بیرون کهف الشهدا با اون عکسی که از رهبر دیده بودم کلی فرق کرده بود.نمی دونم اول صبح بود چراغاش روشن بود یا نه ولی کلا باید در مصرف انرژی صرف جویی کرد چون تا ساعت 10 که ما اونجا بودیم برقهای بیرون هم روشن بود!
حالا این که چیزی نیست تو کهف که دیگه محشر بود تمیز تمیز... با تمام امکانات و فرش و پشتی و در کمال تعجب حتی شارژر موبایل نوکیا هم بود! اینم اون شارژره!
صبحونه رو با گوش دادن به محصولات فرهنگی ای که من تهیه کرده بودم خوردیم(نون و پنیر و گردو-گردو خیلی مهمه چون یادم رفته بودم از کیف در بیارم یهو مصطفی یادم انداخت مگه گردو نیاوردی؟ تاکید کرد که خوردن پنیر خالی کراهت داره) البته علی و مصطفی هم یه چیزهایی گذاشتن اگه می خواهید بدونید ما چی گوش دادیم برید به لینک های زیر برید.
http://www.aviny.com/voice/kutah_va_shenidani/talayie-01.mp3
http://www.aviny.com/voice/kutah_va_shenidani/talayie-02.wma
خلاصه صبحونه رو که خوردیم داشتیم در میومدیم که دیدم یه نفر اومد بالا ما رو میگی خوشحال که بالاخره یکی پیدا شد که بیاد یه عکس سه نفره از ما بگیره، ازش خواستم یکی(منظورمون شصتا بود) عکس از ما بگیره.البته دوربین تایمر داشت ولی نمیشد اون عکس هایی که باب میل ما بود با تایمر گرفت.
بعد صبحونه هم رفتیم دوباره کوه نوردی و کوه بالای کهف رو یه کم رفتیم بالا ،یه کم ورزش کردیم و ساندیس هم خوردیم.اینم عکس ساندیس ها در بالای کوه که نوش جان شدند.(عکس ساندیس ها فقط برای جواب به براداران ارزشی بالاترین می باشد و منظورم من هیچ کسی جز اونها نمی باشد!)آشغال ها رو هم نریختیم رو کوه(تف به ریا!)و آوردیم پایین و ریختیم تو سطل زباله!
البته از این لحاظ که فرهنگ سازی بشه میگما:)))
راستی داستان ساندیس یادم رفت بگم ،صبح بقال محل ما بسته بود گفتم تو راه پنیر و ساندیس بخرم چون فلاسک چای نبرده بودیم گفته تشنه میشیم(نمی دونستم آب سرد کن هم داره!) ،تو راه جایی باز نبود یعنی بیشتر از اتوبان رفتیم که مغازه نبود پیش خودم گفتم از سمت ولنجک که برم حتما مغازه هست دیگه باورتون میشه تو بر خیابون ولنجک و اطراف یه سوپر مارکت نبود!؟
کلی چرخ زدم و بالاخره با الطاف خفیه الهی تونستیم پنیر و ساندیس بخریم!
نمی دونم چرا اینجوری شدم یه حس خاصی به ساندیس پیدا کردم انگار ساندیس هزاران حرف داره!؟ اون روزی که گفتن مردم به خاطر ساندیس اومدن بیرون خیلی بهم برخورد ،یه جورایی احساس می کردم داره به شعورم توهین میشه. رفتیم یه کم بالای کوه و ساندیس و کیک یزدی هایی که مصطفی آورده بود رو خوردیم و چون علی کار داشت مجبور شدیم زود برگردیم!
برگشتنی هم من و علی دو سه شاخه گل شقایق چیدیم که ای کاش نمی چیدیم هنوز از کوه پایین نیومده بودیم که گل پژمرده شد! دیگه به خونه که رسیدم فقط چین و چروک رو صورت گل باقی مونده بود. جالب اینه وقتی گلم چیدیم دستمون قرمز شد! در حالی که ما اصلا به برگ گل دست نزدیم و از ساقش گرفتیم!انگار داشت از شقایق خون می رفت!؟ عجیب این شقایق ها ما رو برد تو فکر که ببین این گل رو که چقدر عاشقه که وقتی از شهدا دور شد یه ساعت هم دوام نیاورد و دوری معشوق رو تحمل نکرد. اینم عکس گلها بعد از کنده شدن...
از خودم بدم اومد که چقدر آی کیو تشریف دارم اولا که گلها رو کندم و باعث مرگشون شدم دوما این همه لاف عشق می زنم ولی وقتی از محبوب واقعی دور میشم پژمرده نمیشم...!
اگر شقایق عاشقه پس من چه موجودی هستم!؟
اینم به عنوان حس ختام یه عکس از داخل کهف...
و یه عکس از من و ساندیس و شهدا...(یادم باشه صورت حساب تبلیغ ساندیس ها رو برای رانی بفرستم)تعجب نکنید که من کجام! خوب معلومه ،دارم عکس می ندازم دیگه :)))